علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

روزانه های علی جونم....

سلام عزیز مامان خوبی گلم این روزا کار خاصی نداریم بیشتر تو خونه ایم و با پسری خوشگل و ماه که شیطونی نمی کنه وقت میگذرونیم همه کارتون های پرشین تون رو بدون استثنا تماشا می کنیم و خیلی حال میده مخصوصا جودی ابد یاد بچگیام می افتم آخه عاشق این کارتون بودم....   این مبل هم جایگاه شما واسه تماشای تلوزیون هست هیچ کس به غیر از خودت حق نداره رو این مبل بشینه وسط دوتا تشک مبل هم مخفی کاه کنترلاست که وقتی لازمه باشه باید از شما درخواست کنیم و بعد هم تحویل بدبم که بزازی جای خودش عسلم این بازی هوش رو هم عمه جون مهدیه خریده که خیلی دوسش داری و اگه یه خورده شطنت نکنی همه رو خوب پیدا می کنی و سر جاش میزاری مخصوصا...
24 تير 1392

ما برگشتیم...

سلام عسلکم مامانی تو پست قبلی گفتم که میریم قم خدارو شکر به سلامتی رفتیم و برگشتیم ولی از بس که هوا گرم بود جزغاله شدیم شما با بابا و علی رضا جون و احمد رفتین زیارت منم با دخترعمه رفتیم زیارت کردیم زیاد هم شلوغ نبود بابایی می گفت تو حرم همه رو نگاه میکردی و هر کاری که می کردن شما هم تکرار می کردی مثلا دستتو می کشیدی به ضرح و می زدی به صورتت یا نماز می خوندی...   مامان قربون اون دمپایت بشه عاشقتم به خداااااااااااااا تقریبا ساعت 9 از قم در اومدیم و رفتیم خونه یکی از آشناهای بابا عمو فهیمی اینا شام خودیم و از اونجا رفتیم خونه خاله بابا که یه روز هم اونجا موندیم و  روز بعد شام ساعت 12راه ...
19 تير 1392

یه مسافرت یهویی....

سلام عزیز دلم مامانی چند روزی بود که نمی تونضتم بیام و پست جدید بزارم آخه یه چند روزی بود خونه حاجی بابا (بابابزگ من) بودیم چون عمه بابام فوت کرده بود که خونش تهران بود و حاجی بابا هم تو تبریز بعد هفتمش تعزیه گرفته بود که کلی مهمون داشتیم و چند روزی سرمون اینجوری مشغول بود که بعد مراسم بابایی یهویی تصمیم گرفت که بریم تهران که ماهم از خدا خواسته زودی رفتیم خونه و وسایل جمع و جور کردیم وراه افتادیم البته علی رضا جونم تبریز بود مامانش اینا برگشته بودن ولی علی مونده بود که اونم با ما راهی شد بعد هم پسر دایی بابایی زنگ زد گفت کار دارم می خوام برم تهران که گفتیم اتفاقا ماهم میریم که اینجوری شد که مسافر دیگه هم اضافه شد و راهی تهران ش...
17 تير 1392

عقدعمه -عکس اردبیل

سلام ....  19 ماهگیت رو تبریک میگم مامانی ایشالا که همیشه خنده رو لبات باشه... علی جونم تو این چند روزی که نبودیم اتفاقهای خیلی خوبی افتاده که یکی یکی همشو می نویسم برات... اول اینکه مراسم عقد عمه مهدیه رو به خوبی برگزار کردیم و کلی هم مهمون از دور و نزدیک داشتیم که همشون زحمت کشیده بودن مامان قربونت بشه که قشنگ مجلس گرمی میکردی و نظر همه رو به خودت جلب کرده بودی با هر آهنگی شروع به رقص می کردی .... عمو صابر و پسر خوشگلم خوشتیپم ایشالا عروسی خودت..... بعد یه روز هم رفتیم اردبیل خونه عمو صابر اینا که واسه عمه مهدیه پاگشا کرده بودن که خیلی زحمت کشیده بودن ... عمو صابر عمه مهدیه و علی جونم تو راه اردبیل .....
9 تير 1392

اِِیل گلی....

سلام پسرگلم این روزهای خیلی روزهای خوبی هست شماهم که دیگه واسه خودت آقایی شدی دیگه کمتر شیطونی می کنی اگه کارتون مورد علاقت باشه قشنگ میشینی و تماشا می کنی غذا خوردنتم ای بد نیست هر روز دو ساعتی بعد از ظهرا می خوابی وقتی هم از خواب بیدار شدی سرحال و قبراق به بازی کردنت ادامه میدی عاشق آب و آبازی هستی .... چند روز پیش هوا خیلی عالی بود بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم پارک هم شما تو هوای آزاد بازی کنی هم ما هوایی عوض کنیم فلاکس چایی و تنقلات ور داشتیم و رفتیم ایل گلی...   علی جون و بابایی و پسر دایی بابا که شما خیلی دوسش داری و بهش دایی میگی   ...
2 تير 1392
1